جبران همه ی نداشته های منی
دوستت دارم محسن
اینقده دوست دارم که وقتی دستاتو میگیرم
فکره اینم که چجوری جلو اشکامو بگیرم
حتی بدتر از روزایی که نبودیتو کشیدم
فدای نگاهِ پاکت که یه روزه خوش ندیدم
عکست گوشه ی این اتاق رویای بی تو خط خطی
خیال رفتن ندارن این غصه های لعنتی
عطرت هوامو میبره به خاطراتِ کودکی
ساعت رفتن دل پر به اشکای یواشکی
عکست گوشه ی این اتاق رویای بی تو خط خطی
خیال رفتن ندارن این غصه های لعنتی
عطرت هوامو میبره ، به خاطراتِ کودکی
ساعت رفتن دل پر با اشکای یواشکی
این شعرو از مهدی احمدوند کش رفتم خوشکله همش میافتم یاده محسنم
اخ چقد دلم براش تنگ شده
اونم توی این شبه بارونی و سرد جاش کنارم خالیه خالیه
خیلی وقته ندیدمش
چرا فراموشش نمیکنم
دوست دارم محسن اخه بدونه تو چکارش کنم
اخه... تنهام
خوب نیست توی این روزای نزدیکه عید این اپام با اشک نوشته بشه
یا حق
وای خدا
چه دفاعی از خودم بکنم قاضی؟
من بی دفاعم ، من شریف تربیت شدم ، من شریف بزرگ ...شدم
نه کسی منو می شناخت ، نه کسی بنده رو می دید
نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگر
همه سهم بنده از زندگی کار کردن در زیر زمینو درس خوندن بود
من ساده بودم من همه چیز رو باور می کردم
من با هیچ کس مخالفت نمی کردم ، سرم به کار خودم بود و شریف بودم
من نمی تونستم طبابت کنم ، من نمی خواستم شعر بگم، من مقاومت کردم تا
حد توانم ، اما من توانم کم بود.
بنده ضعیف بودم ، برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران
و من به همه احترام می گذاشتم، من به همه احترام می گذاشتم،
و من شروع کردم به بازی کردن
و من شروع کردم به سرگرم شدن
و بعضی وقت ها یادم رفت که کجام
و همه این هایی که می گند مال من نیست، حق من نیست
" و من اشتباهی ام"
من از اولش هم اشتباهی بودم
بله من یادم رفت که این ها مال من نیست و من اشتباهی ام،
تقصیر من بود
تقصیر دیگران هم بود
اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم برنداشتم
من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم
من از سهم کسی نزدم
من فقط اشتباهی بودم
خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم
خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم
من فقط اشتباهی بودم
چه دفاعی از خودم بکنم؟!
من بی دفاعم
حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم
جناب قاضی من از هیچ کس توقعی ندارم
خدایا تو منو ببخش، من اشتباهی بودم ...
اهل كاشانم.
روزگارم بد نیست.
تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی
.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت
.
دوستانی ، بهتر از آب روان .
و خدایی كه در
این نزدیكی است
:
لای این شب بوها ، پای آن كاج بلند.
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .
من مسلمانم
.
قبله ام یك گل سرخ .
جانمازم چشمه ، مهرم نور .
دشت سجاده ی من
.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف .
سنگ از پشت نمازم پیداست :
همه ذرات نمازم متبلور شده است .
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو.
من نمازم را ، پی « تكبیرة الاحرام » علف می خوانم،
پی « قد قامت » موج .
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است
دل تنهایی تان
تازه شود
.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
پرده ام بی جان است .
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است .
من نمی دانم
كه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست .
و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست.
گل شبدر چه كم از لاله ی قرمز دارد.
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید
.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست ،
زیر باران باید رفت .
فكر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .
دوست را ، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست .
زیر باران باید با زن خوابید .
زیر باران باید بازی كرد .
زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد . نیلوفر كاشت.
زندگی تر شدن پی درپی،
زندگی آب تنی كردن در حوضچه ی« اكنون » است .
كار ما شاید این است
كه میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم .
تسلیت میگم دله پرپرم تنها شدی...

دلم هري ريخت...
بوي الرحمن گرفته ام
براي شادي روحم
فاتحه اي خواندم.


سلام ای عشق من ، سلام
سلام ، غريبه ترين آشنا ، سلام
خوبی عشقم .. خوش میگذره ...
امروزم هم هی گیجی ویجی رفتم چی
برات یه
ILOVEYOUMOHSEN بزارم ...که شاید خوشت بیاد
به نظرم همون مختلط بهتر
از همه است ... خب آماده
ای واسه خوندن .. پس با یه نفس عمیق و یه
لبخند
قشنگ شروع کن به خوندن ....
در شادی علت باشیم نه شریک ، و در
غم شریک باشیم نه علت.. اینو زرتشت گفته هاا از من نیست 
زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ
، گاه با یک دل تنگ ، گاه باید رویید در پس این باران ، گاه باید خندید بر
غمی بی پایان ..
هستند آدمهایی که در رویا بسر می
برند، آدمهایی هم به واقعیت تن می دهند، همچنین کسانی وجود دارند که یکی را
به دیگری تبدیل میکنند
همچون باران باش ، رنج جدا شدن از
آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن ...
زندگی کوتاه است و راه دراز و فرصت
ها زود از دست میروند .
سخن نیکو ، صیاد دل هاست و خط زیبا نزهت چشم ها
.
برد باری در زمان خشم و خوشرویی هنگام حسرت مشکل ترین کارهاست.
حاصل
من از فضل فقط این شد که بر جهل خود دانا شوم.
فرومایگی شخص از دو چیز
روشن می شود : بیهوده سخن گفتن و نپرسیده جواب دادن.
انسان باید خود را
به دو چیز عادت دهد , جفای ایمان و ظلم بشریت .
انسان باید در دنیا
مانند مهمانی باشد که او را به ضیافت دعوت کرده اند آن چه را پیش روی او
آورند بخورد و انچه ندهند مطالبه نکند .
علت اینکه زنبورها وز وز می
کنند این است که بلد نیستند حرف بزنند .
زن چیست ؟ بیماری است.
بشر
باید بداند که فقط وفقط ازمغز انسان است که لذات، خوشی ها، خنده ه ها، شوخی
ها و همینطور غم ها، دردها، اندوه ها واشک ها سرچشمه می گیرند
هرکداممان پیله ای با جنس متفاوت
به دور خود تنیده ایم بیاییم آنرا بشکافیم و به سوی حقیقت لحظه پروانگی را
تجربه کنیم...شاید تجربه جالبی باشد..
پاره سنگی در آسمان چرخید
بال
گنجشک کوچکی لرزید
چیزی از شاخه بر زمین افتاد
کسی از روی شیطنت
خندید
شاعری روی دفترش خم شد
شانه هایش ز درد تیر کشید
قطره
ای از قلم به کاغذ ریخت
دفتر از درد بر خود پیچید 


بدرود تا درودی دیگر



سلـــــــــــــــــــــــام عسیسم
با یه اپه خوب اومدماااا عشق و طنز قاطی بخون گلم
خوبین ؟ خدا رو شکر منم خوبم
بــه جهان سومی ها یـاد داده انـد فـقـط بـرای
بـدبـخـتـی دیـگـران گـریه کـنـند امـا بـه وضـع خـودشـان بـخـندند و
لـطـیفـه تـعـریـف کـنـند ...
وقــتــی از کــلـمــه هـا کـاری بـر نـمـی آیـد!
چـه انـتـظـاری می شـود از ســکــوت داشــت...
عاقل مباش که غم دیگران خوری ،
دیوانه باش تا
دیگران غمت خورند !
تنها چیزی که در دنیا می توانی نغییرش دهی،
خودت
هستی
و با این کار دنیا را متحول می کنی.
زندگی مثل شطرنج میمونه
اگه بازی بلد نباشی همه
می خوان یادت بدن
ولی اگه خوب بازی کنی همه می خوان شکستت بدن
از میان دو واژه انسان و انسانیت، اولی در میان
کوچهها و دومی در لابلای کتابها سرگردان است...!!
توهین ها مانند سکه تقلبی اند .
ما ناگزیریم
آنها را بشنویم ،
ولی مجبور نیستیم قبولشان کنیم
نبرد های زندگی همیشه به نفع قویترها پایان نمی
پذیرد دیر یا زود برد با ان کسی است که بردن را باور دارد ... بردن را باور
داشته باش
انسان ها دو دسته اند
آن هایی که بیدارند در
تاریکی و آن هایی که خوابند در روشنایی



ســـــــــــــــــــــــــــــلام با یه اپ جدید اومدم
اونم برای محسن جونم خب بریم سراغه حرفامون
.
.
.

√ خــدای مـن !!! عجیــب است !! واقعـــاًً شگفــت انگیز است و غیــر قابــل ِ باور ...! می دانــی چه چیــزی را می گـویم ؟! هنــر ِ مردمــان ِ مـان را ! ...
مردمــان ِمـا هم بلــدند
دروغ بگــویند ، هم بلـدند تهمــت بزننــد ، هم بلــدند غیبــت کنند ، هم
بلدنــد تملـق گویی بکنــند ، هــم بلدنــد خیــانت بکــنند ، هم بــلدند "
آتیــش بیــار ِ معرکـه " شونــد ، هـم بلــدند ... !!مــردمــان ِ مــا سرشــارند از هنــر و بعــضی از مــا قدر نمی دانیــم و مــن ، مانده ام که چــرا خداونـد ِ بزرگ ، این همــه صفــات ِ نیکــو را در « مـــا » گــرد آورده اســـت ؟!


+ راستــَش را
بخــواهی ، خستــه ام از هـر چیــری که فکــرش را بکنــی ... 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سیمای تو درچشم من جلوه روشنگری
باز شود چهره ام صبح سحر دیدنت
یاد تو در خاطرم خاطره دل خوشی
هر چه کنم در رهت نیست تو را قابلی
مهر تو در نزد من مایه دل بستگی
ای گل من مونسم جان به فدای تو باد
خلق تو در زندگی مایه سر زندگی
ای همه آرامشم ای همه آسایشم
شوق حضور تو شد باعث دلدادگی
چهره آرام تو گرمی دستان تو
حالت چشمان تو علت آسودگی
به نام او که عالم را بر اساس « حساب » و « هندسه » آفرید.
آری به
نام او که همه چیز دنیا را بر اساس حساب استوار کرد و بر پایه هندسه
نظم
بخشید .
محسن جونم سلام!
امیداورم روزهای زندگی ات سرشار از تلاشهای مثبت و منطق بر خط راست
در جهت رسیدن به خدای یگانه باشد .
محسن جونم !
جریان اندیشه های زلال سرزمین فکر ما را آبیاری و سر سبز می کند ، پس
چه نیک است سر گذرگاه جریان اندیشه های خویش بنشینیم و از زاویه بالا
آن را تماشا کنیم اگر دو ضلع زندگی« امید » و « عمل » باشد زاویه زندگی
به لطف خدا همواره « منفرجه » است. بدان که« امید » را باید به منزله مرکزی
دانست که کلیه امور بشری مانند دایره پیرامون آن می چرخد و« عمل » همان
تلاش های مثبت اوست که او را به مقصد می رساند .
محسن جونم !
اگر« حساب عمرمان » را داشته باشیم « آدم حسابی » می شویم . بنابراین
از حساب امور زند گی خود غافل نشویم چرا که ذات حق دائم به کار حساب
مشغول است .
محسن جونم !
اگر چه منطق ضامن سلامت کار یک ریاضیدان است ولی منبع تغذیه او نیست
نان روزانه او را مسائل مهمتر ، که موجب پیشرفت او می شوند تامین می کند .
محسن جونم !
چه زیباست در رفتار با دیگران خوبی ها را جمع کنیم ، بدی ها را تفریق نماییم،
شادی ها را ضرب نماییم، غم ها را تقسیم نموده، از نفرت ها جذر بگیریم و
محبت ها را به توان برسانیم .
هندسه شخصیت خود را با خطوطی منظم و راست ترسیم کنیم و فراموش
نکنیم که یک انسان مسئول باید زندگی فردی اش را بر دو اصل منفی استوار
کند تا زندگی اجتماعی و اقتصادی اش همواره براساس اصل مثبتی پایدار بماند:
اول آنکه بیش از نیاز نخواسته باشد تا برای کسب آن خود را به خفت بیندازد
دوم آنکه بیش از نیاز نداشته باشد تا برای حفظ آن در هراس بیافتد .
محسن جونم !
در زندگی خودآزادگی پیشه کن و فراموش نکن؛ آنانکه دل به « عرض » یک
صندلی بسته اند در « طول » زندگی اسیر بوده اند .
محسن جونم !
در انتخاب دوستان و همنشینا نت دقت کن و همیشه آنان را از میان دانایان و
خردمندان برگزین زیرا خردمند با خردمند سازگار است اما نادان نه با دانا سازگار
است نه با نادان دیگر چونانکه خط راست بر خط راست دیگر منطبق می شود اما
خط ناراست نه بر ناراست دیگر منطبق می شود نه بر راست .
محسن جونم !
با معادله زیبای زندگی سعی بر آن داشته باش که جدولی مصفا و رسمی
دل آرا در حل مختصاتx وy ها شیبی به سوی کمال بی نهایت کشیده گردد
تا به مراد خود برسی .

محسن جونم به اندازه یه تصاعد هندسی که همیشه میگم بینهایت یعنی خدا....خدا یعنی بینهایت دوست دارم...

$$_____________________________$$
$$_____________________________$$
$$_________$$$$$$$$$$__________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$_________$$$$$$$$$$__________$$
$$_____________________________$$
$$_____________________________$$
$$______$$$$$_______$$$$$______$$
$$____$$$$$$$$$___$$$$$$$$$____$$
$$___$$$$$$$$$$$_$$$$$$$$$$$___$$
$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$___$$
$$____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$____$$
$$______$$$$$$$$$$$$$$$$$______$$
$$________$$$$$$$$$$$$$________$$
$$__________$$$$$$$$$__________$$
$$___________$$$$$$$___________$$
$$____________$$$$$____________$$
$$_____________$$$_____________$$
$$______________$______________$$
$$_____________________________$$
$$_____________________________$$
$$___$$$$$$$$$_____$$$$$$$$$___$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$$_______$$$$$$_____$$
$$______$$$$$$_____$$$$$$______$$
$$________$$$$$$$$$$$$$________$$
$$__________$$$$$$$$$__________$$
$$_____________________________$$
$$_____________________________$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
اینم از جشن تفلدم ""

""




![]()
![]()
![]()












![]()
![]()


![]()
![]()


![]()
![]()




گاه آرامم و گاهی نگران ، دنیایم -
شرح آشفته ای از مستی و هشیاری هاست
نیمه ی خالی لیوان مرا پُر نکنید
دل من عاشق اینگونه گرفتاری هاست

بهناز محسن
آخر اين هفته، جشن ازدواج ما به پاست
با حضور گرم خود، در آن صفا جاري کنيد
ازدواج و عقد يک امر مهم و جدي است
لطفاً از آوردن اطفال، خودداري کنيد
بر شکم صابون زده، آماده سازيدش قشنگ
معده را از هر غذا و ميوه اي عاري کنيد
تا مفصل توي آن جشن عزيز و با شکوه
با غذا و ميوه ي آن جشن، افطاري کنيد
البته خيلي نبايد هول و پرخور بود ها
پيش فاميل مقابل آبروداري کنيد
ميوه، شيريني، شب پاتختي مان هم لازم است
پس براي صرفه جويي اندکي ياري کنيد
گر کسي با ميوه دارد مي نمايد خودکشي
دل به حال ما و او سوزانده، اخطاري کنيد
موقع کادو خريدن، چرب باشد کادوتان
پس حذر از تابلو و ساعات ديواري کنيد
هرچه باشد نسبت قومي تان نزديک تر
هديه را هم چرب تر، از روي ناچاري کنيد
در امور زندگي، دينار اگر باشد حساب
کادو نوعي بخشش است، آن را سه خرواري کنيد
گرم بايد کرد مجلس را، از اين رو گاه گاه
چون بخاري بهر تنظيم دما، کاري کنيد
ساکت و صامت نباشيد و به همراه موزيک
دست و پا را استفاده، آن هم ابزاري کنيد
لامبادا، تانگو و بابا کرم يا هرچه هست
از هنرهاتان تماماً پرده برداري کنيد
البته هر چيز دارد مرزي و اندازه اي
پس نبايد رقص هاي نابه هنجاري کنيد
حرکت موزون اگر درکرد از خود، ديگري
با شاباش و دست و سوت از او طرفداري کنيد
کي دلش مي خواهد آخر در بيايد سي دي اش؟
با موبايل خود مبادا فيلمبرداري کنيد
در نهايت، مجلس ما را مزين با حضور
بي ادا و منت و هر گونه اطواري کنيد
از شما فامیله عزیز خواهشمند است به صرفه شام و شیرینی به برجه میلاد تشریف بیارین
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
تعداده میهمانان 8000 نفر
menu غذاها:
کباب بره با ماست
رب سرخ شده با پیاز
سیر داغ با ماست مو سیر
نوچوسف کو با نوخود گلاسه
تخم بادمجان با نوشابه
و پونه سرخ شده با الو
شیرینی:
به علته وجوده جانورانه موزی در شیرینی از گفتنه این قسمت معذوریم
سفره عقد:
یه عکس از طرحش میذارم امیدوارم لذت ببرید
اهنگهای درخواستی:
همش ساسی مانکن
تشریف بیارین
فعلا یا حق
اینو اکسس دوسته عزیزم تو سایته ایران 20 زده بود چون هم شهریم خوشم اومد
من خودم تو استان لر پرور لرستان و شهرستان لر ستیز بروجرد زندگی میکنم !!
دقیقا میتونم واست دوستای لر رو توصیف کنم ... بی هیچ کم و کاستی ...
-بشدت مهربون (اگه باهاشون مهربون باشی!)
-اهل حیله و کلک زدن و دورویی معمولا نیستن ...
-فجیعا پایبند به دوستی ... باور کن گردنشونم واست میدن اگه
"واقعا"
دوستشون باشی ...
-ولی اگه باب دشمنی باشون راه بندازی و ادامه بدی از نصف النهار بدنت
به دو قسمت مساوی تقسیمت میکنن !! :)
-شنیدی میگن پول علف خرسه ؟ دقیقا بهمون صورت واس مهمون خرج میکنن ...
-*البته بعضی خصوصیات نه چندان خوب (نه تو لرهای اصیل , تو بعضی حاشیه
نشین های لر که اصالتا هم لر نیستن) وجود داره که چون عمومیت نداره از گفتنشون معذوریم !!
ثلام اسیسم...
این نامح رو نوشطم طا صال دیگح نگاحش کنی و بخندی....
البطه طو این عمر پر باری کح داشطم رصیدم بح این نتیجح کح عمر تبیعی انصان 80 صاله...
الان صر کلاصه هندثه ام دبیر دارح شر و بر میبافح منم گفطم براط یح نامح بنویسم نگی بح یادم نبودی...
بزار یح جوک بگم:![]()
یح روز بح یح گربح میگن چرا انغدر لاقری میگه پدر اشق بصوضه من ببری بودم اینتور شدم.. .
راصتی ثاعط قبل املا داشطیم نمی دونم چرا انداخطم
بیرون از کلاص اخح -0- گرفطم
الهی بمیرم هیچکص سفرو ردوصت ندارح
بحش گفتم باحام اظدواج کن گفط نحححح....
نگاح شکاش کن دصطاشو انداخطه این ور و اون ور بیعنی بیا بقلم
خب دیگح برم اگه بد خت و پر از قلت بود ببخشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این متن رو تا آخر بخونین . . . . .روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پر بار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده، از تو خواهشی دارم. آیا می توانم آن را بیان کنم؟؟؟ خداوند گفت: بگو ای بزرگوار بنده ی من… -از تو می خواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصت دهی تا ایران امروز را بررسی کنم؛ سوگند می خورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم. - چرا چنین چیزی را می خواهی؟ به جز این هر چه را بخواهی برآورده می کنم؛ اما این را نخواه. - خواهش می کنم. آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنین کنی بسیار سپاسگزار خواهم بود؛ و اگر این چنین هم برایم نکنی باز هم تو را سپاس خواهم گفت. خداوند یکی از ملائکه ی خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی از پاسارگاد بیرون کشید؛ فرشته در کنار کوروش قرار گرفت. کوروش گفت: عجب! اینجا چقدر مرطوب است! فرشته تاسف خورد… - می توانی مرا بین مردم ببری؟ می خواهم بدانم نوادگانم چقدر به یادم هستند؟؟ و فرشته چنین کرد… کوروش برای این کار شوق و ذوق بسیاری داشت، اما به زودی ناامیدی جای آن را گرفت. به جز عده ای اندک کسی به یاد او نبود. کوروش بسیار غمگین شد، اما با صدایی رسا گفت: اشکالی ندارد؛ خب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خود هستند. فرشته تاسف خورد… کوروش در راه می شنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزدند: عبدالله، قاسم، جابر،… - هرگز پیش از این چنین نام هایی را نشنیده بودم!!! فرشته گفت: این نام ها عربی است و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند. - اعراب؟؟؟ آن ها دیگر چگونه موجوداتی هستند؟؟!! - درست است؛ تو آنها را نمی شناسی. آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت می کردی و حتی چندین قرن پس از آن، آنها قومی کاملا وحشی بودند. کوروش بر افروخت… - یعنی می گویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان این سرزمین چه می کردند؟؟؟!!!!!! فرشته بسیار تاسف خورد… سکوت سهمگینی بین آنها حاکم شده بود. پس از مدتی کوروش گفت: تو می دانی که من جز ایزد یکتا کسی را نمی پرستیدم؛ مردم من اکنون پیرو آیین الهی هستند؟ - در ظاهر بله! کوروش خوشحال شد… – خدا را سپاس! چه آیینی؟ - اسلام. - چگونه آیینی است اسلام؟ - آیینی بسیار نیک است. و کوروش بسیار شاد شد… – خداوندا، تو را بسیار سپاس… اما بعد از چند ساعت معنی “در ظاهر بله” را فهمید! - نقشه ی گشایش های ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر گسترده شده است؟ و فرشته چنین کرد… - همین؟؟؟!!! کوروش باورش نمی شد، با ناباوری به نقشه می نگریست… - پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب به این اندازه شگرف کوچک شده؟! و فرشته بسیار تاسف خورد… - خیلی دلم گرفت هرگز انتظار چنین چیزی را نداشتم. می خواهم سفری کوتاه به آن سوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده. شاید این سفر دردم را تسکین دهد. فرشته چنین کرد… تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند. هم نشینی با کوروش به آن مرد لذت بسیار بخشیده بود. پس از چند دقیقه که با هم گرم گرفته بودند، آن مرد از کوروش پرسید: راستی شما اهل کجایید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و گفت: ایران! لبخند مرد ناگهان محو شد و با ترس و عصبانیت گفت: اوه! خدای من! او یک تروریست متحجّر است!! کوروش از این رفتار بسیار متعجب شد. عکس العمل آن مرد به هیچ وجه آن چیزی نبود که کوروش انتظارش را داشت. قلب کوروش شکست. به آرامی گفت: – مرا به آرامگاهم برگردان… فرشته بغض کرده بود و با بغض گفت: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام! دروغ، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردنِ… کوروش رو به آسمان کرد و با فریادی اشک آلود گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم. کاش هم چنان در خواب و بی خبری به سر می بردم… و این بار دیگر فرشته گریست… کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است آرامــگــه ت غــرقـــه بـه زیـــر آب است این بـار نـــه بـــیــگــانــه کـه دشــمــن(…) صد ننـگ به ما کـه روح تو بی تاب است

به نظرت گورخر سیاهه باخطای سفید یا سفیده
با خطای سیاه؟؟؟؟
پاسخه استاد بهناز جغله:![]()
سلام پسرم 
ممنون از سوال زیبات (بپر بغلم)

گوره خر اولش سفیده بعد لباس زیر میپوشه میره حمام آفتاب که تبدیل میشه به گوره خر لباس زیر طرحش از میله های زندانه
این راه خرهای مایه داره.......................
حالا.........
خرهای فقیر..............
خر فقیر میره گوره خر مایه دار میگیره بچشون شطرنجی در میاد بعد تمام خاندان جمع میشن (بزرگای فامیل)
طی مراسم خاص تصمیم گیری میکنن که اینو با وایتکس خطای اضافشو پاک کنن یا کلا سفیدش کنن
نکته انخرافی::::::::::::::::::::::::
در صورت وجود کمبود خط
بازم با همون جمع و همون مراسم زیبا

با
قلم و آبرنگ خطهایییی اضافه میکنن به بدن زیبای کره خر حال
وکره گوره خر آینده
جهت دیدن انواع کره خر
با خط بی خط با مو بی مو لیمو هلو لولو با بنده تماس بگیرید
-------------------------------------
بهنازی
نماینده فروش انواع خرها در بلگفا

در ضمن
اسپرت انواع خر
در فضایی
سیستم
ایربگ(کیسه هوا)
گاز سوز کردن انواع خر
و
آخرین تکنولوژی خر با ترمز A B C D
پا منبری(0_0)
اگر شخصی بداند که سیبی که در دست دارد کرم خورده است و هم اکنون نیز کرمی
درون آن زنده می باشد؛ و پس از برش سیب، کرم از تقریبا وسط به دو بخش مجزا تفکیک شود؛
(OR
) آیا این عمل قتل عمد حساب می شود؟
عین این عمل در ماه رمضان و هنگامی که شخص روزه دار است، چه حکمی دارد؟![]()

جغله خوراسانی:
(بهنازی)
با فرض اینکه
کرم موجودی زنده اما فاقد روح است این عمل مکروه است و قتل عمد محسوب نمی شود!
۱. در صورتی که فقط کرم دو نیم شود و هیچ حادثه ی دیگری اتفاق نیفتد، روزه صحیح است.
۲. در صورتی که هم کرم به دو نیم شود و هم شخص روزه دار با دیدن مخلفات کرم کشته شده؛ احساس تهوع و در موارد خاصی سرگیجه نماید و حالش بهم بخورد (
) ، روزه اش سهوا باطل است و احتیاط واجب آن است که پس از ماه رمضان قضای روزه ی خود را بجا بیاورد!
در پایان برای
کرمی که امروز به دو نیم شد فاطهه ای (غلط املایی تایپی) بخوانید .![]()
...................................................![]()
پ ن: از نوشتن این پست قصد هیچگونه بی احترامی به احکام مقدس و شریف اسلام نیست

قوانین چنگیز خان

در این مبحث می پردازیم به قانونهای دوست عزیزم جناب چنگیز خان نیوتن…

قانون اول: اگر سیبی یا هر چیزی بر سر مبارکتان افتاد از درختی و دردتان گرفت، از سیب بیچاره ناراحت نشوید لطفا دست نگه دارید؛ او که تقصیری ندارد این جاذبه زمین است که سرتان را به درد آورده است… حالا اگر می توانید حساب جاذبه را برسید..

طبق قانون اول نیوتن جان عزیز عمرا اگر بتوانید (اگر می توانید در کامنت پیشنهاد دهید تا بررسی شود...)
--------------------------------------------------------------------------------
قانون دوم: هر جسمی که به جسم دیگر نیرویی وارد میکند .. آن جسم نیز مقابله به مثل کرده و نیرویی بر خلاف نیروی جسم اول به آن وارد میکند... طبق این قانون شما باید در مقابل حرفهایی که به شما گفته میشود ، عکس العمل نشان دهید ... باید توجه داشت که نیروی عمل و عکس العمل هم اندازه و در خلاف جهت هم اند و جمع برداری آنها صفر است. بنابراین سعی کنید بحثتان به جاهای باریک نکشد و عکس العمل برابر عمل باشد نه بیشتر.

مثال: شخص
اول: سلام ! خوبی عزیزم..شخص دوم: سلام! ممنون خوبم عزیز...

در مثال بالا عمل و عکس العمل هم اندازه و در خلاف جهت یکدیگرند یعنی شخص اول به دوم سلام میکند و شخص دوم به اول...
مثال 2 :
شخص اول: #@$ (یک حرف خلاف ادب)شخص دوم: خودتی!

در مثال بالا خودتی یک استثناست ودر هر موردی یک عکس العمل مساویه عمل و خلاف جهت آن است...
مثال 3: در این مثال ؛ مثال 2 بررسی میشود با این تفاوت که
شخص دوم به جای خودتی میگوید : #@%&^*%$@#%#&*^*^*)@#@
این مغایرت با قانون دوم نیوتن داشته و جمع برداری آن صفر نبوده و کار به جاهای بسیار باریک کشیده میشود.

زنده باد عمو سيبيلو!

ღ اثبات قضیه ی گوش حشره ( بالدار ) ღ

فرض: یک حشره ی بالدار داریم.

حکم : گوشهای حشره در بالهایش قرار دارند.

برای اینکه حکم را اثبات کنیم ، سه مرحله را باید انجام دهیم:
۱. ابتدا منتظر می مانیم حشره جایی بنشیند... بعد به او می گوییم بپر...

(مشاهده خواهید کرد که می پرد!)
۲. اینبار یکی از بالهایش را کنده و به او می گوییم بپر!
(مشاهده خواهید کرد که با هر زحمتی است می پرد!)

۳. اینبار بال دیگرش را نیز کنده و باز از او میخواهیم که بپرد...
(نمی پرد.. بلند تر می گوییم بازم نمی پرد... )

حکم ثابت می شود...
معلوم میشود که حشره کر شده است؛ بنابراین گوش حشره در بالهایش قرار دارد...
از طریق استقراء تعمیمی این مطلب برای بقیه ی حشرات بالدار نیز اثبات میشود.
پ ن : این کار بسیار غیراخلاقی بوده و به شما توصیه نمی شود این اثبات را انجام دهید... (توضیح اینکه : ما مجبور بوده ایم - برای پیشرفت علم لازم بود.
)....:::.
جغله اینشتین.:::....

سلامی چو بوی خوش هوای بهاری بارونی!

آخیییییییییییییییییی!
اول همه با هم یه نفس عمیقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!

(بسه چه خبره! درسته که هوا جزء منابع پایان ناپذیره ولی احتیاط شرطه عقله!)
حالا همه با هم یه نیشخند لطیف مث این >

اگه یه مدتی هیچ نشونه ای مبنی بر زنده بودنم به چش نمیخورد، اگه ازت خبری نمیگرفتم، (بخشش از جانب بزرگونه یادت نره پلیز!)
داستان یک جغله! گلابی...

یه روز یه کامیون گلابی داشته تو جاده میرفته!

یه دفه میفته تو دست انداز ...
یکی از گلابیا میفته وسط جاده ...
برمیگرده به کامیون نگا می مکنه!
میگه : گلابیا ، گلابیا...

میگن : گلابی ، گلابی...

ماشین دورتر میشه!
صداشون ضعیفتر میشه!
گلابی میگه : گلابیا ، گلابیا...

گلابیا میگن : گلابی ، گلابی...

باز ماشین دورتر میشه!
گلابی میگه : گلابیا ، گلابیا...

اما صدای گلابی دیگه به گلابیا نمی رسه!
گلابیا موبایل راننده رو میگرن زنگ میزنن موبایل گلابی!
اما چه فایده که گلابی ایرانسل داشتو تو جاده آنتن نمیداد!

ولی گلابی یکیو پیدا کرد که خط 2لتی داشت...

با اون زنگ زد به موبایل راننده!

گفت : گوشیو بده به گلابیا!
گلابیا ، گلابیا ...

گلابیا گفتن : گلابی ، گلابی...

واقعا دوست داری بازم ادامه داشته باشه؟!

این اثر در طول(شایدم در عرض ) ۵ دقیقه طراحی شده و دوباره باید روش کار بشه!

راستی اینم گلابی قصه ی ما:
زود ناراحت میشم.
حساسم.
اسکلم یه جورایی
!همش
میخندم!هر چیزیو که میخوام به دست
میارم...
ینی هیچی برام حالت رویا نداره!
عااااااااااااااشق دوستامم...![]()
از
اینکه پسرا گلّه ای میفتن دنبالم بدم میاد!
(حالا گلّه هم نباشه,یه نفر
باشه هم بدم میاد!)
خراب رفاقتییم!
اگه از یه چی بدم بیاد دیه همیشه
ازش بدم میاد!
وختی یه چیزی رو میگم نه!!! ینی تا اخرش نه!
(بدمم میاد
بهم التماس کنن که تو رو خدا نظرتو عوض کن!)![]()
مهارتهام: گند زدن!![]()
فک
زدن در حد لالیگا!![]()
فضولی!
گند کاری رو میزا
کنده کاری رو
میز!گند زدن!حرص دادن!
گند زدن!![]()
و
در اخر نیز بازم گند زدن!![]()
(واسه تاکید میگم!)
از علایقتون برامون بگید؟ ![]()
خیلی
دوس دارم حرص بقیه رو در بیارم!**
(البته فقط حرص اونایی که دوسشون دارم(محسن جونمو میگم)!چه
کنم؟!مرض دارم دیه!)
عاشق
ادامس خرسی و شکلات تلخ هم هستم نمیدم به کسی
!
مامانمو داداشمو...(خب مینوشتم خانوادم
دیه!!!)
دوستام
کتاب خوندن
خانم نوح جاه (دبیر ادبیالتمون
)
جوّ مدرسه![]()
بحث کردن ( از اونایی که
اخرش به جایی نمیرسه و دو طرف پا میشن کتک کاری میکنن!
)
سیب سبز
قهوه تلخ
حالا
دیس لایک ها تونو لطف کنید بگید؟؟؟![]()
عربی !
پسرای بی شعوری که احساس برتر بودن و زیبا بودن
بهشون دس میده!![]()
میس کال
(البته با تکی که معنیه دوست دارم میده فرق داره)
دروغ
خیانت
مرغ

(معاون پرورشیمون!)![]()
اطاعت
کورکورانه
مسلمونی إ ظاهری
حسودی مثل خودم
انجلینا جولی
جنیفرلوپز
رعد و برق
خون

ادمایی که خیلی ادعا
میکنن
!
دبیر خشک (ینی نشه باش شوخی کرد!
)
کنگر
(ینی دیس لایک های من تمامی ندارد!)
کتابهای مورد علاقتون؟؟؟؟؟![]()
کتابای صادق هدایت و دکتر علی شریعتی رو ترجیح میدم![]()
کتاب نیازهای زنان و دختران![]()
تا مسیح
شازده کوچولوو...
(از کتابای مریم حیدر زاده متنفرم)![]()
ورزشهای مورد علاقتون؟؟؟؟
![]()
پرش از روی دوستان!
پرتاب کتاب!
مژده سواری!![]()
شنا در زباله های خانگی!
و
...
(از من انتظار بیشتر از این داری؟!)
جدیدا شوت کردن سطل اشغال
اتاقم هم حال میده!![]()
:)
فیلم مورد علاقتون؟؟؟![]()
فردوسی پور با دوستان
بهنازی دکتر می شود![]()
دو جست و جوی محسن
بمب خنده ![]()
از تفریحاتتون در زندگی؟؟؟؟
تو نت ول گشتن رو خیلی دوس دارم!![]()
ني ني بازي
صد در صد آشپزي
بگو بخند
ديوونه بازي ![]()
عشق و حال![]()
غرغر سر مامي
![]()
گریه
سر كار گذاشتن ملت
زنگ خونه مردمو مي زنم در مي رم
![]()
ورزش
اينترنت
![]()
مطالعه
![]()
خلاصه هر چيزي كه بهش بياد
اویزان شدن از گردن جناب اقای برادر نیز از تفریحات مفرح من می باشد!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آقا اجازه ما بخونیم ؟؟![]()
هممممممممممممممممممم !!
بسمه تعالی !
موضوع انشاء : بزرگترین آرزوی شما ؟؟
(آقا اجازه عیب نداره آخر موضوعتون یه *چیست* هم بزاریم
)
من آرزو دارم که
(قورت دادن آب دهان)
که![]()
که
آهان !!
که پدر و مادرم مرا دوست داشته باشند
.... دوستام منو دعوا نکنن ![]()
* .....
مممم
مممممم
خدا مریضا رو شفا بده ...
(بازی کردن با انگشتان)
بعد ممم (بازم قورت دادن آب دهان)
آهان !!
یه روز گم بشم بعد آقا پلیسه منو برسونه خونمون !!
(نگاه با چشمان معصومانه به معلم
)
تموم شد !! ![]()
نه
نه
آقا یه چیز دیگه ....
دوست دارم دوستامم همیشه شاد باشن !
(سرخ شدن گونه ها)
پایان
اینه دیگه محسن ماست کاریش نمیشه کرد جیگرشو![]()
و اما امروز روزه دروغ بود بین ایرانیها چون ایرانیها رتبه اول تو خالی بندی دارن چند تا دروغ میگوییم: ![]()
1.بچم رو گازه![]()
2.شوهرم تو ماکروفره![]()
3.زیر دوش دارم فوتبال میبینم ![]()
5.پرسپولیس 1 گل به اس اس زد 
6.داداشم تو دیگ داره میپزه![]()
8.اون یکی بچم تو لباس شوییه 
7.خواهرم تو ظرف شوییه ![]()
8.بازم اون یکی پسرم داره زیر زمین والیبال بازی میکنه![]()
.............
دیگه دروغم نمیاد ![]()
خوش باشید
خباینم چند تا عکس مشتی برای بازم عچقم محسن که عمره منه
یا حق

یارو زبونش می گرفته، میره داروخونه میگه:
- آقا دیب داری؟!

دستیار داروخونه میگه:
- : دیب دیگه چیه؟!

یارو میگه:
- دیب دیگه!! اینورش دیب داره، اونورش دیب داره!!

دستیار میگه:
- والا ما تا حالا دیب نشنیدیم! چی هست این دیب؟!!

یارو میگه:
- بابا دیب... دیب...

طرف می بینه نمی فهمه، میره به داروساز داروخونه میگه! اون میاد می پرسه:
- چی می خوای عزیزم؟
یارو میگه:
- دیب...!

داروساز می پرسه:
- دیب دیگه چیه؟!
یارو میگه:
- بابا دیب دیگه!! اینورش دیب داره، اونورش دیب داره!!
داروساز داروخونه میگه:
- تو مطمئنی که اسمش دیبه؟!
یارو میگه:
- آره بابا... خودم دائم مصرف دارم! شما نمی دونید دیب چیه؟!

داروساز هم هر کاری می کنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه میشه!
یکی از کارکنهای داروخونه برای خودشیرینی میاد جلو و میگه:
- یکی از بچههای داروخونه مثل همین زبونش می گیره! فکر کنم بفهمه این چی می خواد... اما الان شیفتش نیست!!
داروساز داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت:
- اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش دارین بیارینش!
می رن اون کارمند رو میارن! وقتی می رسه، از یارو می پرسه:
- چی می خوای؟
یارو میگه:
- دیب!

کارمند میگه:
- دیب؟!
یارو:
- آره!

کارمند:
- که اینورش دیب داره، اونورش دیب داره!!

یارو:
- آره...

کارمند:
- داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای؟!
همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد!
کارمند سریع میره توی انبار و دیب رو می ذاره توی یه مشمع مشکی و میاره میده به یارو و اونم میره پی کارش!!
همه جمع میشن دور اون کارمند و با کنجکاوی می پرسن:
- چی میخواست این؟!!
کارمند میگه:
- دیب!!

می پرسن:
- دیب؟! دیب دیگه چیه؟!!

میگه:
- بابا اینورش دیب داره، اونورش دیب داره!!
داروساز شاکی میشه و میگه:
- اینجوری فایده نداره! برو یه دونه دیب وردار بیار ببینیم دیب چیه!!
کارمند میگه:
- تموم شد!! آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت...!!!

الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
![]()
پس چرا کسی جواب
نمیده؟
یهو یه صدای مهربون!
..مثل اینکه صدای یه فرشتس
.بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار
داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده
.
بگو من میشنوم
.کودک
متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟
من با خدا کار دارم ...
هر
چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض
آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته
ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.
مگه کسی
میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش
حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت
:اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو
.هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
دیگر بغض امانش را بریده بود
بلند بلند گریه کرد
وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم
تو رو خدا نذار بزرگ شم
تو رو خدا...
چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست
نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت
دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟![]()
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
نکنه یادم بره هر شب
باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن![]()
مثل
بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست
نیستیم؟پس چرا
کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه
اینطوری نمی شه باهات حرف زد... ![]()
خدا پس از تمام شدن گریه
های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن
فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب
میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل
تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است
...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به
خواب فرو رفت
![]()

سلام عزیز دلم 
يك زوج
در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان
را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد
و گفت:چون شما زوجي اينچنينمثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه !
من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و..
اجي مجي لا ترجي

دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين،
خيلي متاسفم عزيزم
ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!

پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!

پيام اخلاقي اين داستان
بعضی از مردها موجودات ناسپاسي
هستندولي پريها.......
مونث هستند

اینم یکی دیگه حالشو ببر!
انواع مرد:
۱ـ اروپایی:یه زن داره یه دوست دختر(زنشو بیشتر از دوست دخترش دوست داره)

۲ـمرد امریکایی: یه زن داره یه دوست دختر(دوست دخترشو بیشتراز زنش دوست داره)

۳ـمرد ایرانی:یه زن داره سی تا دوست دختر(مامانشو رو از همه بیشتر دوست داره)


.......♥#########♥
.....♥#############♥
...♥###############♥
..♥#################♥..................♥###♥
..♥##################♥..........♥#########♥
....♥#################♥......♥#############♥
.......♥################♥..♥###############♥
.........♥################♥################♥
...........♥###############################♥
..............♥############################♥
................♥#########################♥
..................♥######################♥
....................♥###################♥
......................♥#################♥
........................♥##############♥
...........................♥###########♥
.............................♥#########♥
...............................♥#######♥
.................................♥#####♥
...................................♥###♥
.....................................♥#♥
.......................................♥
.......................................♥
.....................................♥
...................................♥
.................................♥
..............................♥
............................♥
.........................♥
......................♥
..................♥
.............♥
.........♥
......♥
....♥
......♥......................♥...♥
..........♥.............♥............♥
..............♥.....♥...................♥
...................♥.....................♥
................♥......♥..............♥
..............♥.............♥....♥
.............♥
...........♥
..........♥
.........♥
.........♥
..........♥
..............♥
...................♥
..........................♥
...............................♥
.................................♥
.................................♥
..............................♥
.........................♥
..................♥
.............♥
.....♥
...♥
سلام به دوستای گلا
سلام به جیجرا
سلام به عچقم محسن جون
جوبید؟؟؟؟
سال نو جدید اینم یه عکس خوشمل برای شما

امید وارم سال خوبی در کنار خانوادهاتون داشته باشید
جیجر همتونو
دلشکسته
با این که هنوز در اومدنت شک دارم
میخوام باهات حرف بزنم
نی نیه عسیسم تو دنیای منی...ای کاش الان اینجا بودی تا مامان محکم بغلت کنه 
تو نمی دونی من چه آرزو ها که ندارم؟!
آرزو دارم دستای تپلوتو تو دستم بگیرم و ببرمت بیرون

آرزو دارم لباسای خشکل مشکل تنت کنم
و ببرمت پارک تا بازی کنی
دوست دارم
یه کاسه پر از ماست بذارم جلوت تا هر چقد دوست داری برای خودت بریز و بپاش کنی
دوست دارم با تمام وجودم قربون صدقت برم و لپای نازتو بوس کنم 
دوست دارم دستاتو بگیرم تاتی بری و غش کنی تو خنده
دوست دارم اینقد بات بازی کنم تا شیرین مامانی از خنده قند تو دلت آب بشه

چقد تو می تونی ناز و دوست داشتنی باشی؟؟؟؟؟؟
دوست دارم شبا رو شکمم درازت کنم و تکونت بدم و آروم آروم لالایی بگم تا خوابت ببره 
دوست دارم صبحها بپری بغل مامانی و از خواب بیدارش کنی

الهی قربون اون جیغ زدن و صدای دلنشین و عجیب و غریبی که از خودت در میاری برم...


مامانی همیشه دوست داره و جونش جون توست ![]()
نی نی نازنینم دوست دارم...

از طرف مامانی.
اشکال نداره به بزرگی خودتون ببخشید اگه با این آپام سرتونو کچل می کنم![]()
جون من بیجیال شید دیگه بذارید حرفمو بگم![]()
۱
۲
۳
همه به گوش میخوام یه خبر خوب بدم![]()
محسن دكتر مي شود...
+ دكتر محسن ملوس

+ متخصص آمپول زني
+ عضو هيات علمي و عملي
دوست عزیزم هرگونه مشكلي كه داشتيد را با من در
ميان گذاشته،سعي مي كنم در اسرع وقت،شما را مجاني(!) ويزيت كنم!!!
چند سوال متداول و پاسخ هاي اينجانب :
مراقبت از نوزاد
:
۱- شير خشك از گلوي نوزاد پايين نمي رود.شير خشك را بگذاريد ۱۰ دقيقه در آب خيس بخورد.
۲- سهراب سپهري حالا يه چيزي گفته...لازم نيس چشم بچه رو با چاي بشوريد!
۳- بچه رو اينقدر بالا و پايين نندازين!از دستتون سُر مي خوره ميُفته تو سوراخ راه آب،
شب عيدي لوله كش و لوله بازكن از كجا مي خواين گير بيارين !!
مراقبت از چشم :
۱- موقع جوشكاري حتما از عينك ريبن و دمپايي ابري استفاده كنين!
۲- در تاريكي يا زير پتو مطالعه نكين!پتو به چشم آسيب مي زند!
۳- لنز رنگي براي چشم ضرر دارد.از لنز سياه و سفيد استفاده كنين!
مراقبت از دل و روده:
۱- بيش از ۱۴ بار خوردن سيرابي در روز به روده خود فشار نياوريد.
استفاده از كله پاچه در هر جمعه هم توصيه مي شود !
۲- سفره دلتان را پيش هر كس و ناكسي باز نكنيد.
۳- موقع دلپيچه از قورت دادن پيچ گوشتي خود داري كنيد!
.
.
با ارزوي سلامتي براي شما دوست عزیز ...
محسن ملــــــــــــــوس !
با اون محسن دوست دارمی که بالای وبلاگ زدم ضایع شده که خفن دخترم![]()
محسن
محسن
محسن
محسن
محسن
...
این روزا حاضرم ۱۰۰۰ بار اسمتو بگم تا پیر بشم![]()
چقدر مهربونی...!!!بعضی وقتا با خودم می گم لیاقتتو ندارم![]()
وقتی از عشق اول زندگیم شکست خوردم![]()
خیلی چیزا هست که هیچ وقت غرورم نمی ذاره بهت بگم![]()
این که:
۳.بهترین خاطراتمو با تو داشتم و خواهم داشت![]()
۴.دوست دارم برای ۲ دقیقه هم که شده پیشت باشم و باهات زندگی کنم
الان قیافت دیدن داره والا شدی مثل این ![]()
نمی دونم چطوری محبتتو جبران کنم
اینطوری:
تا همه دنیا بفهمن که ما دوتا همو خیلی دوست داریم![]()
![]()
خب من نتونستم بیام این چند روزه
به بزرگی خودتون ببخشید
عید رو هم به همتون تبریک میگم
راستی خیلی ها گیر داده بودید که قالب وبلاگو عوض کنم
روی چشم عوض کردم
کلا استیل وبلاگو عوض کردم چون عشقم می خواد بیاد
قربان همگی
تا بعد
یاحق
آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه ، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ، الان باید چیکار کنم ( همینطور گیج و ویج توی خیابان راه میرفت ، اصلا نفهمید چه وقت از وسط خیابان انقلاب گذشت ، چند بار نزدیک بود اتومبیل ها بهش برخورد کنند ، به یک خیابان خلوت رسید و به دیوار سیمانی کثیفش تکیه داد ، حالش خیلی بد بود ، دنیا دور سرش میچرخید ، مجبور شد بنشینه روی زمین ، تازه نشسته بود که بغضش ترکید و شروع به گریه کردن کرده بود ، هرچه کرد دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد، در همین هنگام تلفنش زنگ زد )
این محمد رضا هم دست بردار نیست ، میخوای بری برو دیگه کسی کاری باهات نداره، حنما شبنم بهش زنگ زده گفته ، فقط اون میدونه حال من الان چطوریه ، بله محمد جان ، چیکار داری ؟ (( میخوام ببینمت کجایی )) نمیدونم ، ( سعی داشت گریه و ناراحتی رو پنهان کنه ) (( بگو کجایی )) میام سر همون چهار راه انقلاب که توی ایستگاه نشسته بودیم ، قدم برداشتن برام خیلی سخته ، حالا چطوری برم ، میرم ، شبنم هم ازم خواست ، ولی انگار از دست دادن همه چیز و همه کس الان دیگه برام فرقی نمیکنه ، سر چهارراه دیدمش ، براش دست تکون دادم ، اومد این طرف خیابان ، (( بریم خونه )) با خنده گفتم من خودم میرم بابا چیزیم نیست که ، دلم نمیخواست از عمق دلم با خبر باشه ، ( با اصرار سوار تاکسی شدیم ، از این تاکسی های ون بزرگ سبز ، عقب عقب سمت چپ نشستم و محمد کنارم ، نمیدونم چرا دلم نمیخواست دوست شبنم رو دیگه ببینم ، چون واقعا دیگه توان حرف زدن نداشتم ، میدونستم اگر ببینمش دوباره باید حرف بزنم ، احتمالا با این ضربان قلب و افتادن فشار بیهوش میشدم و شاید هم میمردم ، چهار راه اول چراغ قرمز بود و چند دقیقه ای منتظر شدیم ، توی چهار راه بعد دوباره دیدمش ، شبنم منتظر تاکسی بود که سوار بشه ، تاکسی که ما در اون بودیم جا نداشت، اشک توی چشمام جمع شد ) خدا کنه من رو اینطوری نبینه وگرنه امروز دیگه تنهام نمیذاره و این موضوع به بعد موکول میشه ، خدارو شکر مثل اینکه ندید ، ( بعد از چند دقیقه که گذشت به محمدرضا رو کرد و گفت ) من که حالم خوبه میخوای من تا خونه تورو برسونم ، ( با سردی جواب داد و هیچکدوم دیگه حرفی نزدند تا میدان فردوسی ، ناگهان محمد رضا گفت ) ((اینجا پیاده بشیم من توی این موبایل فروشی کار دارم )) تا خواستم جواب بدم دیدم شبنم از همون مغازه بیرون اومد ، دلم میخواست محمدرضا رو بزنم ، خیلی خودم رو کنترل کردم و هیچی نگفتم ، هم خوشحال بودم که یک بار دیگه دیدمش ، هم ناراحت از اینکه دوست من درک نمیکنه که باید فعلا ما دو نفر از هم جدا بشیم ، چراغ قرمز بود و خوشبختانه میتونستم کمی دیگه نگاهش کنم ، اون هم حال خوبی نداره ، دیدم تلفنش رو برداشت و گذاشت روی گوشش ، حتما داره به دوستش زنگ میزنه ، خدا کنه دوستش زود برسه که شبنم زیاد اینجا منتظر نشه ، اون هم از انتظار مثل من تنفر داره ، مخصوصا توی این شلوغی ، ( از میدان که گذشتیم در طرف دیگه محمدرضا اصرار داشت که از تاکسی پیاده بشیم ، هرچی بهش اصرار کردم قبول نکرد و پیاده شد ، منم سر جای خودم نشستم ، توی اون لحظه که داشت کرایه من و خودش رو حساب میکرد فکر های بدی از ذهنم درباره محمد گذشت ، همینطور که نگاهش میکردم گفتم ) چقدر این دوستم احمقانه داره فکر میکنه ، فکر میکنه کارش درسته و میخواد به من لطف کنه ولی حالیش نیست که این جدایی خیلی برای زندگی دو نفر ارزشمنده ،) ناگهان درب کشویی ماشین رو با تمام وجود بست و ماشین تکان عجیبی خورد ، همه مسافر های ماشین برگشتند و با نگاهی توهین آمیز محمدرضا رو تعقیب کردند ، تاکسی حرکت کرد ، تصمیم گرفتم دیگه موبایلم رو هم خاموش کنم ، دلم نمیخواست دیگه با محمد هم حرف بزنم ، دوباره اشک از چشمانم ریخت ، داشتم تلفنم رو خاموش میکردم که زنگ زد ، خودش بود ، شبنم، نمیتونم باهاش حرف بزنم ، خوب منو میشناسه ، اگر حتی یک کلمه حرف بزنم امشب من رو تنها نمیگذاره ، دکمه قرمز رو زدم و تلفن رو خاموش کردم ، از تاکسی که پیاده شدم بین فکر های پراکنده و شلوغ گفتم نکنه شبنم کاری داشته ، نکنه دوستش نیومده باشه ، نکنه حالش بد شده باشه ، تلفنم رو روشن کردم به این امید که اگر زنگ زد فورا جواب بدم ، سعی میکنم مانع ناراحتیم بشم و محکم حرف بزنم ، تلفن زنگ زد ، محمدرضا بود ، اصلا دلم نمیخواست دیگه جواب بدم ، ولی زشت بود ، بعد از ده سال که با هم بودیم درست نبود جواب ندم ، گوشی رو برداشتم ، باز هم میخواست بدون من کجام ، دیگه بهش نگفتم ، جواب سر بالا دادم و بدون اینکه گوشی رو قطع کنم از روی گوشم برداشتم و توی جیبم گذاشتم ، چند دقیقه که گذشت تلفن قطع شده بود ، فهمیدم از امروز احتمالا دیگه دوستی بنام محمدرضا نخواهم داشت ، اما توی اون شرایط اصلا برام مهم نبود حتی دوستی که ده سال باهام بوده از دست بدم ، آدم وقتی چیزی با ارزش رو هرچند برای یک ماه از دست میده دیگه براش فرقی نمیکنه خونه و زندگی و همه چیزش هم از دست بره ، گویی در یک برهه زمانی عادت میکنه به از دست دادن و بدبختی، به هر حال محمدرضا هم تموم شد، میدونم دیگه بهم زنگ نمیزنه ، منم با غروری که دارم دیگه هیچوقت این کار رو نمیکنم ، پیاده از میدان امام حسین تا چهار راه شهدا رفتم ، نفهمیدم چطوری گذشت ، ولی چشمانم همش به دنبال اون میگشت ، که شاید بار دیگه ببینمش ، توی اتوبوس و تاکسی و خیابان و شلوغی ، هرکجا که جنبنده ای تکان میخورد نگاه میکردم ، با چشمانی قرمز و افکاری پریشان ، اما نبود ، به چهار راه که رسیدم تصمیم گرفتم به پارک شکوفه برم ، توی اون پارک ساعت های زیادی گذرانده بودیم ، ولی نه ، اونجا نمیتونم پیداش کنم ، چون اونجا پر از پسر های بیکار بود ، اونجا نمیره ، منم که حوصله خونه رفتن ندارم ، تصمیم گرفتم پیاده تا پارک سهند برم ، ساعت رو نگاه کردم ، از شش بعد از ظهر گذشته بود و آفتاب هم در حال غروب ، برگشتم به چهارراه شهدا و با اتوبوس به خانه رفتم ، در خانه سعی کردم خودم رو با کامپیوتر سرگرم کنم ، ولی حتی درون مانیتور هم چهره اش را میدیدم ، از هر جای این خانه خاطره دارم ، روی مبل و صندلی دنبالش میگردم ، ولی نیست ، هوا تقریبا تاریک شده بود ، شام رو در کنار خانواده با بی میلی خوردم و به همه شب بخیر گفتم ، همین موقع بود که دوباره بغض کردم ، به محض اینکه روی تختم دراز کشیدم شروع به اشک ریختن کردم ... _ خدایا چیکار کنم ، من توان این دوری رو ندارم ، فقط تو میدونی دلیل این کار من رو ، الان داره چیکار میکنه ، من روم نمیشه بهش مسیج بزنم ، چون خودم اینکار رو کردم ، خدایا حالم اصلا خوب نیست دارم دق میکنم ، امیدوارم اون یک مسیج بهم بزنه و در جواب بهش بگم قربونش میرم و میمیرم براش ، بدونه که برای من خیلی سخته و دارم از غصه میمیرم ، بدونه که دلم نمیخواد اینجوری باشیم ولی مجبورم ، ( نمیدونست چطور باید جلوی اشک ریختنشو بگیره ، هر چند دقیقه یک بار به موبایلش نگاه میکرد و بعد سرش رو درون بالش فرو میبرد و هق هق گریه میکرد ، نمیخواست صدای گریه کردنش رو کسی بشنوه و جلب توجه کنه ، چند ساعتی اشک ریخت و وقتی مطمئن شد همه خوابیدن از تخت بیرون اومد و جلوی پنجره ای که رو به خیابان بود ایستاد و به آسمان نگاه کرد ، با خدا اینچونین سخن میگفت ) خدایا کار من درست بود مگه نه ؟ خدایا میدونی که من دوستش دارم و جز اون هیچکس توی زندگیم نیست ، خدایا کمکش کن ، من کمک نمیخوام ، هر اتقاقی برام بیفته مهم نیست ، دلم میخواد خوشبخت بشه ، خدایا کاری کن که درسش و خوب بخونه ، عروسی کنه ، شوهر خوب قسمتش کن ، بچه های خوب ، خدایا کاری کن که توی زندگیش چیزی کم نداشته باشه ، خدا جون حاضرم جون منو بگیری ولی اون بتونه این دوری رو تحمل کنه ، اصلا خودم رو میکشم ، آره ، اگر بدونه من مردم شاید راحت تر دوریمو قبول کنه ، ولی نه ، اینطوری نه ، اگر بفهمه خودم رو کشتم حتما خودش رو میکشه ، نمیخوام اینطوری بشه ، من خوشبختیشو میخوام ، خدایا کمکش کن ، یه زندگی خوب بهش بده ( ساعت تقریبا از دو گذشته بود که به تخت خواب بازگشت ، آدمها متفاوت هستند ، خیلی از آدم ها در اوج ناراحتی آهنگ گوش میدن ، بعضی از آدم ها میخوابن ، بعضی به آسمان نگاه میکنند ، بعضی کتاب میخوانند ، بعضی میوه میخورند ، ولی امیر علی قصه ما در اوج ناراحتی دوست داشت بنویسه ، نه با قلم و کاغذ بلکه با کیبورد و کامپیوتر ، ولی امیرعلی در اون ساعت شب نمیتونست صدای شیرین کیبورد رو در بیاره ، چون باعث بیدار شدن خانواده میشد ، پس کمی با گوشی همراه نوشت ، اولش خواست برای شبنم مسیج بفرسته ، ولی وقتی صفحه مسیج باز شد و آماده نوشتن شد ، فقط قطرات اشک بود که از چشمانش جاری شد ، پس صفحه مسیج رو بست و صفحه نت یا نوشته را باز کرد ، و شروع به نوشتن کرد )
خوب بهتره از اول بنویسم ، راستی اولش چطوری شروع شد ، چطوری شروع کنم ، نوشتنم بد نیست وقتی شروع کنم کلمه ها و جمله ها خودشون سر جایی که باید ، قرار میگیرند ،
اولش همه چیز از یک وبلاگ شروع شد ، من تازه وبلاگ نویس شده بودم ، یک سال بود که وبلاگ داشتم و دختر خانمی به طور کاملا اتفاقی از موتور جستجوی گوگل وارد وبلاگ عاشقانه من شد ، نوشته های من اکثرش مال من نبودن و از جاهای مختلف کپی کرده بودم ، کنجکاوی دختر خانم باعث شد که آی دی من رو در یاهو مسنجر اد کنه که بعدا باهام حرف بزنه ، منم بعد از یک سال کاملا برام عادی بود ، چون بیش از چهارصد نفر این کار رو کرده بودند و با بیشتر اون نفرات حداقل یک بار حرف زده بودم، بعد از چند بار که برام پیغام گذاشته بود باهم حرف زدیم ، از همون جمله های اول احساس کردم با همه فرق داره ، جمله ها و کلماتش به دلم مینشست ، پس اولش همه چیز با یک احساس شروع شد ، احساس متفاوت بودن ، بعد از روز اول چند بار دیگه باهم چت کردیم ، به صحبت ها و حرفاش علاقه مند شدم و باهم قرار میگذاشتیم که سر ساعتی هردو یاهومسنجر رو باز کنیم ، اکثر اوغات ساعت پنج بعد از ظهر قرار میگذاشتیم ، احساس کردم دوست دارم باهاش حرف بزنم ، ولی یک روز دیر کرد، وقتی اومد سلام کرد ، با ناراحتی جوابش رو دادم و خیلی زود دلیلش رو فهمید و معذرت خواهی کرد ، برای اینکه دیگه این موضوع تکرار نشه ازش شماره خواستم ، نه برای گفت گو ، بلکه چون بتونم بیشتر و راحت تر باهاش قرار بگذارم ، ولی بهم نداد ، توی دلم کلی بهش ناسزا گفتم ، دختره بیشعور اصلا نمیفهمه کوچیکتر هستش و من غرور دارم ، فکر نکرده میگه نمیدم ، اصلا دیگه هیچوقت ازش شماره نمیخوام ، ولی بعد از چند وقت بدون اینکه فکر کنم باز ازش شماره خواستم ، اینبار برای گفت و گو ، اصرار داشتم که با هم حرف بزنیم ، قبل از کنکور بود و من از ساعت ده صبح تا یک معلم خصوصی داشتم ، قرار بود ساعت یک و نیم بهش زنگ بزنم که شبنم ساعت یازده زنگ زد ، خودش و معرفی کرد ، چه صدای دلنشینی داشت ، وقتی فهمید کلاس خصوصی دارم تلفن و قطع کرد، استادم که متوجه حال من شد زیاد درس نداد و کلاس به گفت و گو گذشت ، ساعت یک و نیم باهاش تماس گرفتم ، روز های اول نه علاقه ای بود و نه دوست داشتن زیاد ، فقط نیاز به جنس مکمل باعث میشد که باهم حرف بزنیم و جز حرف زدن و شنیدن صداش چیزی نمیخواستم ، مدت زیادی به همین شکل گذشت و قرار گذاشتیم همو ببینیم ( اون شب تا همینجا تونست بنویسه و مجددا اشک ریخت و گریه امانش نداد ، همینطور درحال اشک ریختن به خواب رفت ، صبح که از خواب بیدار شد ناخواسته تلفنش رو به قصد صبح بخیر گفتن به شبنم برداشت و شروع به تایپ کرد ، وقتی اومد مسیج رو بفرسته متوجه تغییر اسم در دفترچه تلفن شد و تازه اوضاع جدید جایگزین قبل شد ، پس مسیج نوشته شده رو حذف کرد و به آشپز خانه رفت و صبحانه خورد و بعد روی صندلی کامپیوتر نشست و تصمیم گرفت همه چیز رو دوباره بنویسه ، نوشتن بهش آرامش میداد ، احساس میکرد سرنوشت خودش مثل یک کتاب و یا داستان نوشته میشه ، فکر میکرد اگر همیشه عقب تر رو بنویسه فقط خاطره است ولی اگر آینده رو بنویسه حتما اتفاق می افته ، بعد از یک سال که نوشتن رو کنار گذاشته بود و شبنم اونقدر تنهایی اش رو پر کرده بود و براش خوب بود که هیچ نیازی رو در اطرافش حس نمیکرد ، نیاز به کار کردن ، نیاز به درس خوندن ، شبنم برای اون اونقدر بزرگ بود که امیرعلی هیچ چیزی دیگه از دنیا نمیخواست ، شاید همین موضوع باعث شد که این دو نفر موقتا از هم جدا شدند ، اولین کلمه ها و جمله ها را تایپ میکرد که تصمیم گرفت قصه واقعی خودش رو با اسم های شخصیت های عروسکی مثل شبنم و امیرعلی که برای هردو آنها آشنا بود بنویسد ، تصمیم گرفت داستان خود را در جاهایی بنویسد که ممکن بود شبنم قصه آن را بخواند و به حال روز امیرعلی پی ببرد ، ولی امیرعلی هیچوقت ، یا هنوز از حال شبنم با خبر نبود و مجبور بود تا آخر ماه صبر کند و آخر اردیبهشت ماه منتظر مسیجی از طرف اون باشه )
مکانی که برای دیدار اول انتخاب کردم پارک هنرمندان در نزدیکی مترو طالقانی بود، پارک خلوت و دلنشینی است ، ولی شبنم به اشتباه تصور کرده که منظور من پارک طالقانی نزدیک مترو میرداماد بوده ، خودم رو به بدترین شکل ظاهری در آوردم و خودم رو راس ساعت سه به پارک هنرمندان رساندم و شبنم در پارک طالقانی منتظر بود که همدیگه یکدیگر رو ببینیم ، وقتی تلفنی متوجه این موضوع شدیم خیلی خندیدیم ، من با مترو بعد از پانزده دقیقه به پارک مورد نظر رسیدم ، وقتی برای اولین بار دیدمش زیاد ازش خوشم نیومد ، ولی دنبال خوش اومدن و این چیزا نبودم ، فقط میخواستم باهاش حرف بزنم و کنارش باشم ، روز اول صحبت از ایران کشورهای مختلف شد ، صحبت از زندگی و چیزهای دیگه ، ماه رمضان بود ، تقریبا نزدیک اذان هم شده بودیم ، هوا هم در اون پارک سرسبز سرد شده بود ، از هم خداحافظی کردیم و من به خانه اومدم ،
بار ها و بارها همدیگر رو دیدیم و هربار بیشتر از باهم بودن لذت میبردم و از شنیدن حرفها و جمله هاش احساس رضایت میکردم ، هر روز و ساعت لحظه شماری میکردم که ببینمش ، یک سال گذشت و ما کاملا به هم دلبستگی پیدا کرده بودیم ، توی جمله ها و حرف هامون بوی ازدواج و باهم بودن پیچیده بود ، ناخواسته داشتم به این موضوع نزدیک میشدم ، هرشب وقتی خوب فکر میکردم میدیدم فعلا با وجود شبنم من نیاز به هیچ چیزی ندارم و اگر همینطور بگذره هیچوقت نمیتونم باهاش ازدواج کنم ، اصلا نه با این نه با کسی دیگه ، باید از هم جدا بشیم ، وگرنه هم زندگی من خراب میشه و هم زندگی این دختر معصوم ، هر روز تصمیم داشتم بهش بگم ، تا اینکه روزی به بهش گفتم که هیچوقت به هم نمیرسیم ، ولی وقتی گریه هاش رو میدیدم دنیا رو سرم خراب میشد ، اصلا نمیتونستم ببینم باعث رنجشش شدم ، چندین بار این موضوع تکرار شد و هربار بدتر از بار قبل، تا اینکه روز آخر فرا رسید ، سعی کردم اون روز براش همه کار کنم ، یک روز کامل براش فراهم کردم ، با وجود غم و غصه ای که توی دلم بود سعی کردم هیچی نفهمه ، بعد از اینکه به ساعت خداحافظی نزدیک میشدیم ازش خواستم برای همیشه ازم جدا بشه ، کاملا جدی بودم ، وقتی احساس میکردم چشمانم درحال خیس شدنه لبخندی مرموز روی لبهایم مینشاندم که نظرش به چشمان غم آلودم جلب نشه ، هرچی خواست ازم بپرسه دلیل کارم چیه بهانه آوردم ، نمیتونستم بهش بگم تو زیادی خوبی ، من با وجود تو به هیچ جا نمیرسم ، من با وجود تو به هیچ کس و هیچ چیز نیازی ندارم ، پس به هرچه که به ذهنم میرسید و در کتاب های مختلف خوانده بودم چنگ زدم ، گفتم وقتی دو نفر نمیتوانند با هم زندگی کنند باید از هم جدا بشن ، من هیچی ندارم و در آینده نمیتونم زندگی مشترکی رو اداره کنم ، هرچه میگفت خوب کار میکنی قبول نکردم ، گفتم اصلا من تورو برای همسر انتخاب نمیکنم ، یا اصلا کلا ازدواج نمیکنم ، مثال های گوناگونی زدم مثل ژله و آدامس، گفتم وقتی دو تا آدمس جویده شده رو بهم بچسبانیم بعد از چند دقیقه به سختی جدا میشه ولی اگر دیر بجنبیم خشک میشه و هیچوقت جدا نمیشه ، باید تا دیر نشده از هم جدا بشیم و به این جدایی عادت کنیم ، توی دلم خدا خدا میکردم که بهم نگه اگر همون دو تا آدامس تا دیر نشده با هم خوب مخلوط بشن یک رنگ میشن و دیگه برای همیشه جدا نشدنی هستند ، هر چند دقیقه یک بار قلبم درد میگرفت و از شدت درد دستم رو روی اون میفشردم ، میدونستم بعد از این درد سر درد و سرگیجه شاید هم بیهوشی و خوابالودگی همراهش هست ، سعی داشتم محکم باشم که اینبار بتونم این رابطه شیرین رو برای مدتی از هم پاره کنم ، چون واقعا ما دو نفر برای زندگی مشترک ساخته نشده بودیم ، میدونستم نمیتونیم زیاد باهم بمونیم و از هم خسته میشیم ، بارها بهم ثابت شد که وقتی زیاد همدیگر رو میبینیم خواسته هامون زیاد میشه و وقتی به خواسته هامون نمیرسیدیم با دلخوری از هم دور میشدیم تا وقتی که دوباره خواسته هامون کم بشه و دلمون برای هم تنگ بشه، دلیل های زیادی داشتم که هیچوقت حاضر به گفتن و حتی نوشتنش نیستم، ولی مطمئن بودم فقط میتونیم دوستان خوبی بمونیم ، شاید هم اشتباه باشه ولی حداقل فعلا درسته ، هرچه کردم شبنم قبول نمیکرد که از هم جدا بشیم ، من خودم هم نمیخواستم و میدونستم بعد از جدایی چه بلایی سرم میاد ولی رابطه ما دو نفر خیلی صمیمی شده بود ، طوری که اگر یک روز از هم بیخبر میموندیم چنان به هم میپیچیدیم که گویی گم کرده ای بزرگ داریم و به دنبالش میگردیم ، به هر حال سعی کردم با بی محبتی و بی مهری باهاش برخورد کنم که قبول کنه از هم جدا بشیم ، هدف من جدایی دائمی بود ، فردای اون روز باهم حرف زدیم ، قرار شد یک بار دیگه همدیگه رو ببینیم ، من که نمیتونستم گریه های شبنم رو ببینم قبول نکردم ، میدونستم اگر ببینمش نظرم رو عوض میکنه ، خیلی اصرار کرد و من فقط خواستم محمد رضا هم توی این ملاقات باشه ، حدس زدم با وجود اون دیگه گریه و حتی صحبت از جدایی نباشه ، قرارمون ساعت دو و نیم بعد از ظهر در میدان فردوسی کنار بانک پاسارگاد بود ، ساعت یک و نیم بود که مادرم ، برادرم رو از مدرسه آورد خونه ، داداشم توی مدرسه حالش بد شده بود و به بیمارستان منتقل شده بود و سرم بهش زده بودن ، باید براش ماهیچه گوسفند و لیموشیرین و پرتغال تهیه میکردم ، به همین خاطر تازه ساعت دو و ربع از خانه راه افتادم ، محمدرضا راس ساعت دو نیم سر قرار بود و شبنم بعد از پنج دقیقه تاخیر رسیده بود ، خلاصه نزدیک ساعت سه در صندلی های مترو ملاقاتشون کردم ، شبنم از همیشه خوشگل تر بنظر میرسید ، قرار بود اون روز هیچ حرفی از جدایی و این چیزا نباشه و فقط یک روز معمولی مثل بقیه روزهای قبل داشته باشیم ، به سمت کریم خان و ولیعصر حرکت کردیم و توی یکی از خیابان ها که به انقلاب ختم میشد سر صحبت باز شد ، خسته بودیم و در ایستگاه اتوبوسی که بیشتر اتوبوس های خیابان معلم از آنجا مگذشت نشستیم ، محمدرضا خیلی دوست داشت این جدایی صورت نگیره و همش حرف میزد ، منم با دلایل گوناگون هر دو نفر رو قانع میکردم که جدایی تنها راه و بهترین راهه ، بعد از یک ساعت گفت و گو قرار شد یک ماه کاملا از هم بیخبر باشیم و ماه دوم هم فقط رابطه نوشتاری داشته باشیم ، من هم از خدا خواسته قبول کردم ، چون میدانستم دوری شبنم میتونه من رو نابود کنه ، ولی وانمود کردم که من اینطور نمیخوام و میخوام که این رابطه کاملا قطع بشه، احساس کردم این تصمیم خیلی مفید و خوبه و بعد از دو ماه میتونیم رابطه جدیدی باهم داشته باشیم ، دیگه طاقت حرف زدن نداشتم ، ضربان قلبم دوباره تند شده بود و دستانم سرد سرد ، قلبم بدجوری درد گرفته بود و سرگیجه داشتم ، در همین زمان تلفن شبنم زنگ زد ، دوستش بود که میخواست ببینتش ، من که دیگه حوصله حرف زدن نداشتم گفتم که من نمیخوام دوستت بیاد و ببینمش و اگر اون بیاد من میرم ، محمدرضا و شبنم اصرار داشتن که باهم به محل قرار بریم ولی من توان راه رفتن هم نداشتم و میخواستم تنها باشم ، محمد که از رفتار من خسته شد و رفت و شبنم هم که اوضاع رو دید ازم خواست که به دنبال محمد رضا به سمت خیابان انقلاب برم ، ولی برای من دیگه هیچی مهم نبود ، وقتی دیدم براش اینقدر مهمه که من به کدوم طرف حرکت کنم قبول کردم ، بهش گفتم تو هم از خیابان کناری برو و با تاکسی به خیابان انقلاب برو و بعد با یک تاکسی دیگه به میدان فردوسی برو و دوستت رو ببین و با اون برو خونه ، من هم بر خلاف میل باطنی ازش خدحافظی سردی کردم و براه افتادم ، با خودم گفتم:
آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه ، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ، الان باید چیکار کنم
*احتمالا ، اگر این دو نفر همدیگر را دیگر نبینند ، حتما این داستان ادامه دارد*
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .
| Design by KHanOomi |




















